تبلیغات
رنــدانــگــی - با من

رنــدانــگــی

بهترین اشعار برای "تو"یی که نیستی...


تو زلف خویش افشان کن، پریشان کردنش با من
و گر خواهی پریشانش کن، افشان کردنش با من

از این بی درد مردم کار غمخواری نمی آید
غمت را سوی من بفرست
مهمان کردنش با من

اگر از شرم نتوانی که ترک این و آن گویی
تو با من در میان بگذار عنوان کردنش با من

 ندیدی با سر زلفت غم دل مو به مو گفتم؟
اگر رازی ست با من گوی پنهان کردنش با من
 
تو شیخ شهر را با کفر زلفت آشنایی ده
از آیین مسلمانی پشیمان کردنش با من
 
مکن پروای جان ای دل! بپرس از زلف طرّارش!
اگر جان را خریدارست قربان کردنش با من

 دلم با دیده می گوید که:"از باغ جمال او
بچین هر گل که می خواهی به دامان کردنش با من"
 
طبیب عشق می گوید که:"بیمارست چشم او"
اگر بیماریش این است درمان کردنش با من

مرنج ای گل اگر بلبل نمی نالد به گلشن ها
پریشان کردنش از تو غزلخوان کردنش با من.

شـــــاهـ ـیــن ... / 

علی مجاهدی

نظر یکشنبه 20 تیر 1395 / 


درباره

به نام خدایی که عشق را آفرید
خــــــــــــــوش آمـــــدیــد

آمار

بازدید کـل
بازدید امروز
بازدید دیــروز
بازدید این مـاه
بازدید مــاه قبـل
تعداد کـل مطالـب


دیگر

عبارت موردنظر را در زیر تایپ کنید